دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی
این شعر درباره عشق الهی و تجربیات عمیق عاشقانه سخن میگوید. شاعر به عاشق توصیه میکند که از نام و شهرت دست بردارد و با تمام وجود به عشق بپردازد. او عشق را به عنوان مسیری برای درک اسرار هستی معرفی میکند و بیان میکند که عاشق باید بیچون و چرا و مانند قند درخشان و پرشور باشد. در ادامه، شاعر به تضاد علم و جهل اشاره میکند و میگوید که عشق فراتر از این دو است. او عشق را بهعنوان راهی برای رسیدن به حقیقت و شناخت الهی میبیند. در نهایت، با ابراز شوق و عشق به شمس، نشان میدهد که عشق و دلدادگی میتواند انسان را از قید و بندهای دنیوی آزاد کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی
ای عاشق الهی ناموس خلق خواهی
ناموس و پادشاهی در عشق هست خامی
عاشق چو قند باید بیچون و چند باید
جانی بلند باید کان حضرتی است سامی
هستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخن
زنار روم گم کن در عشق زلف شامی
در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است
نادان علم اهل است دانای علم عامی
از کوی بینشانش زان سوی جهل و دانش
وز جان جان جانش عشق آمدت سلامی
بر بام عشق بیتن دیدم چو ماه روشن
بر در بماندهام من زان شیوههای بامی
گر مست و گر میم من نی از دف و نیم من
از شیوه ویم من مست شراب جامی
آن چهرهی چو آتش در زیر زلف دلکش
گردن ببسته جان خوش در حلقههای دامی
گوید غمت ز تیزی وقتی که خون تو ریزی
کای دل تو خود چه چیزی وی جان تو خود کدامی
ای جان شبی که زادی آن شب سری نهادی
دادی تو آنچ دادی وز جان مطیع و رامی
ای روح برپریدی بر ساحلی چریدی
دل دادی و خریدی آن را که تش غلامی
گر رند و گر قلاشی ما را تو خواجه تاشی
ای شمس هر طواشی تبریز را نظامی