چون روی آتشین را یک دم تو مینپوشی
ای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی
در این غزل، شاعر به دوست خود میگوید که چرا روی زیبا و جذابش را پنهان نمیکند، در حالی که او به شدت در تلاش است. او از جان و عقل خود مینالد و میپرسد که چگونه میتواند از این حال رهایی یابد. شاعر به تاثیر عمیق عشق اشاره میکند و بیان میکند که اگرچه ممکن است تلاش کند تا خود را پنهان کند، اما حقیقتی که در عشق وجود دارد، قابل پنهان شدن نیست. همچنین، او به دیوانگی ناشی از عشق و درد خاموشی وجود خود اشاره میکند و از شمس تبریز میپرسد که چه کسانی این خاموشان هستند و او پاسخ میدهد که وقتی زمانش برسد، خود نیز پنهان نخواهد ماند. در نهایت، شاعری است که در جستجوی حقیقت عشق و زیباییهای آن است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون روی آتشین را یک دم تو مینپوشی
ای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی
این جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکین
زین سان که تو نهادی قانون می فروشی
سرنای جان ما را در می دمی تو دم دم
نی را چه جرم باشد چون تو همیخروشی
روپوش برنتابد گر تاب روی این است
پنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی
بر گرد شید گردی ای جان عشق ساده
یا نیک سرخ چشمی یا خود سیاه گوشی
گر ز آنک عقل داری دیوانه چون نگشتی
ور نه از اصل عشقی با عشق چند کوشی
اجزای خویش دیدم اندر حضور خامش
بس نعرهها شنیدم در زیر هر خموشی
گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانند
گفتا چو وقت آید تو نیز هم نپوشی