زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری
چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
این متن شعری از حافظ است که در آن شاعر از محبت و عشق به معشوق سخن میگوید. او به توصیف حالتی میپردازد که از خاک و مادیت به عشق رسیده و خود را فدای معشوق کرده است. شاعر ابراز میکند که برای پروردن عشق در دلش، از خود دست شسته و به تصورات دلش اجازه میدهد تا زیباییهای معشوق را در آن بگنجاند. او به تنگناهای عاشقی و اشکریزیهایش اشاره میکند و به انتظار روزهایی که معشوق مانند ماه از دلش برخیزد، امید دارد. همچنین از بار امانتی که بر دوش دارد و نمیتواند تحمل کند سخن میگوید و در نهایت، به این نکته میرسد که عشق و محبت میتواند راه رستگاری را برای پرستندگان عشق روشن کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری
چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان دست شستم از خود تا دست من تو گیری
زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبان
تا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری
زان اشکبار گشتم چون ابر در بهاران
تا نوبهار حسنت بر من کند بهاری
حمال آن امانت کان را فلکت نپذرفت
گشتم به اعتمادی کز لطف توست یاری
شاها به حق آنک بر لوح سینه هر دم
از بهر بت پرستان نوصورتی نگاری
بنمای صورتی را کان لوح درنگنجد
تا بت پرست و بتگر یابند رستگاری