گرمی مجوی الا از سوزش درونی
زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی
این شعر به موضوعاتی چون عشق، درد و جستجوی حقیقت میپردازد. شاعر به گرمای واقعی که از سوزش درونی ناشی میشود اشاره دارد و میگوید که مشکلات و رنجها ضروری هستند تا شاه غیب ظهور کند و انسان را به روشنایی برساند. در ادامه، شاعر به زیباییهای عشق و وجود محبوب اشاره میکند و بیان میکند که عشق حقیقی تنها از طریق فداکاری و از خود گذشتگی به دست میآید. او همچنین به دوری از سکون در عشق و لزوم حرکت و فعالیت اشاره دارد. شاعر تأکید میکند که غم و فشار زندگی میتواند باعث بیداری و آگاهی انسان شود و در نهایت امیدوار است که در عین درد، انسان بتواند دوست را ببیند و از زیباییهای درون خود بهرهمند شود. به طور کلی، شعر به تأمل در تجربههای انسانی و اهمیت عشق و درد در مسیر رشد روحی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گرمی مجوی الا از سوزش درونی
زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی
بیمار رنج باید تا شاه غیب آید
در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی
آن نافههای آهو و آن زلف یار خوش خو
آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد
جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو
ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی
بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند
آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد
پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی
در عین درد بنشین هر لحظه دوست میبین
آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی
تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی
از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی