آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی
در دل چگونه آید از راه بیقیاسی
این شعر به شکوه و جستجوی حقیقت در دل انسان اشاره دارد. شاعر به زیباییهای یک حقیقت عمیق اشاره میکند که از طریق شناخت و آگاهی به دست میآید. او میگوید که برخی انسانها در کوری و نادانی هستند و مانند الاغ در بند، نمیتوانند حقیقت را ببینند. شاعر همچنین به مثال یوسف اشاره میکند که در چاه افتاده است و از دیگران میخواهد که به دنبال رهایی از قید و بند خود باشند. در نهایت، او به نفس مطمئنه و روح پاک اشاره کرده و این نکته را مطرح میکند که هر کس باید به عمق وجود خود نگاهی کند و از زخمهای زندگی در امان باشد. زندگی با زیباییها و دردها تواما سپری میشود و باید آدمی آگاه باشد تا از آنها عبرت بگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی
در دل چگونه آید از راه بیقیاسی
گر گویی میشناسم لاف بزرگ و دعوی
ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی
بردانم و ندانم گردان شدهست خلقی
گردان و چشم بسته چون استر خراسی
میگرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی
گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی
یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری
از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی
تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده
اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی
ای نفس مطمئنه اندر صفات حق رو
اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی
گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم
گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی
از بانگ طاس ماه بگرفته میگشاید
ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی
آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد
تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی