ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی
دو دست را برافشان بیزار شو ز هستی
این شعر درباره عشق و حالتی از مستی و احساسات عمیق است که عاشق به معشوق خود دارد. شاعر از عاشق میخواهد که عشق را با تمام وجود تجربه کند و از قید و بندهای مادی خود رها شود. او به عشق و شوق به نماز اشاره میکند و از عاشق میخواهد که در این مسیر، در انتظار به سر نبرند و به سوی معبود خود بشتابند. وجود ناپایدار دنیا و جدایی از آن اهمیت دارد و شاعر به عاشق توصیه میکند که به درون خود نگاهی بیندازد و به حقیقت عشق پی ببرد. احساس دیوانگی و شیدایی در این عشق هم به تصویر کشیده شده و در نهایت، او به زیبایی و رازآلودگی معشوق اشاره میکند که همچون یک پنهانکار در دل او نشسته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی
دو دست را برافشان بیزار شو ز هستی
موقوف وقت بودی تعجیل مینمودی
وقت نماز آمد برجه چرا نشستی
بر بوی قبله حق صد قبله میتراشی
بر بوی عشق آن بت صد بت همیپرستی
بالاترک پر ای جان ای جان بنده فرمان
که مه بود به بالا سایه بود به پستی
همچون گدای هر در بر هر دری مزن سر
حلقه در فلک زن زیرا درازدستی
سغراق آسمانت چون کرد آن چنانت
بیگانه شو ز عالم کز خویش هم برستی
میگویمت که چونی هرگز کسی بگوید
با جان بیچگونه چونی چگونه استی
امشب خراب و مستی فردا شود ببینی
چه خیکها دریدی چه شیشهها شکستی
هر شیشه که شکستم بر تو توکلستم
که صد هزار گونه اشکسته را تو بستی
ای نقش بند پنهان کاندر درونه ای جان
داری هزار صورت جز ماه و جز مهستی
صد حلق را گشودی گر حلقهای ربودی
صد جان و دل بدادی گر سینهای بخستی
دیوانه گشتهام من هر چه از جنون بگویم
زودتر بلی بلی گو گر محرم الستی