ای خیالی که به دل میگذری
نی خیالی نی پری نی بشری
این شعر به توصیف یک خیال عاشقانه میپردازد که شاعر قصد دارد وجود آن را در دل و ذهن خود جستجو کند. او از این خیال که نه انسانی، نه پری و نه نیاست، به عنوان یاری برای دل خود یاد میکند و میگوید که در جستجوی آثار آن است. شاعر به عمق ارتباطش با این خیال پرداخته و نسبت به زیبایی و قدرت آن احساساتی را برمیانگیزد. او همچنین به تغییراتی در عالم وجود اشاره میکند و بیان میدارد که عشق و محبوبش فراتر از دنیای مادی و ظاهری است. به عبارتی دیگر، میتوان گفت که این شعر به جستجوی زیباییهای درونی و واقعیات عشق در برابر زشتیهای ظاهری میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای خیالی که به دل میگذری
نی خیالی نی پری نی بشری
اثر پای تو را میجویم
نه زمین و نه فلک میسپری
گر ز تو باخبران بیخبرند
نه تو از بیخبران باخبری
مونس و یار دلی یا تو دلی
تو مقیم نظری یا نظری
ایها الخاطر فی مکرمه
قف زمانا بخداء البصر
لا تعجل به مرور و نوی
بدل اللیل بضؤ السحر
حسن تدبیرک قد صاغ لنا
الهیولی به حسان الصور
گر صور جان و هیولی خرد است
عشق تو دیگر و تو خود دگری
این هیولی پدر صورتهاست
ای تو کرده پدران را پدری
نی هیولای همه آبی بود
چه کند آب چو آبش ببری
گر هیولا و صور جان افزاست
دگرم عشوه مده تو دگری
از هیولا است صور ریگ روان
ریگ را هرزه چرا میشمری