آنچ در سینه نهان میداری
درنیابند چه میپنداری
این شعر دربارهٔ درونیات انسان و حقیقتهایی است که در دل پنهان میمانند. شاعر میگوید که نمیتوان احساسات و رازهای درون را از دیگران پنهان کرد، زیرا در دل هر کسی چیزی نهفته است که به صورت گل یا خار نمایان میشود. او به افرادی اشاره میکند که مانند خفاشها در تاریکی زندگی میکنند و نمیخواهند مشکلات و رنجهای خود را آشکار کنند. هرچند ممکن است این افراد تلاش کنند تا رازهایشان را پنهان نگه دارند، اما در نهایت حقیقت خود را نشان میدهند. پیام اصلی این است که در نهایت، هیچ چیز نمیتواند برای همیشه مخفی بماند و انسان باید با خود و احساساتش صادق باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آنچ در سینه نهان میداری
درنیابند چه میپنداری
خفته پنداشتهای دلها را
که خدایت دهدا بیداری
هر درخت آنچ که دارد در دل
آن بدیدهست گلی یا خاری
ای چو خفاش نهان گشته ز روز
تا ندانند که تو بیماری
به خدا از همگان فاشتری
گرچه در پیشگه اسراری
پیش خورشید همان خفاشی
گرچه ز اندیشه چو بوتیماری
چنگ اگرچه که ننالد دانند
کو چه شکل است به وقت زاری
ور بنالد ز غمی هم دانند
کو ندارد صفت هشیاری