گر سران را بیسری درواستی
سرنگونان را سری درواستی
این شعر درباره موضوعاتی چون عشق و غم است. شاعر به تضاد میان سرنوشت سران و سرنگونان اشاره میکند و ابراز میدارد که در میان دردها و آتشهای غم، یا باید زبانی برای بیان احساسات داشت یا دلی پر از احساس. او به زیبایی چهره محبوبش اشاره میکند که در تاریکی غم همچون نور ماه است. شاعر همچنین از نیاز به همدمی و عشق سخن میگوید و بیان میکند که اگر اثری از محبوب بر زمین باشد، نالههای عاشق برمیخیزد. او عشق را نیرویی میداند که فراتر از هر دو دنیا است و میتواند همه چیز را تغییر دهد. در نهایت، شاعر به شمس الدین تبریزی، بزرگترین استاد عرفان، اشاره میکند و از او به عنوان تجلی عشق و معرفت یاد میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر سران را بیسری درواستی
سرنگونان را سری درواستی
از برای شرح آتشهای غم
یا زبانی یا دلی برجاستی
یا شعاعی زان رخ مهتاب او
در شب تاریک غم با ماستی
یا کسی دیگر برای همدمی
هم از آن رو بیسر و بیپاستی
گر اثر بودی از آن مه بر زمین
نالهها از آسمان برخاستی
ور نه دست غیر تستی بر دهان
راست و چپ بیاین دهان غوغاستی
گر از آن دُر پرتوی بر دل زدی
یا به دریا یا خود او دریاستی
ور نه غیرت خاک زد در چشم دل
چشمه چشمه سوی دریاهاستی
نیست پروای دو عالم عشق را
ور نه ز الا هر دو عالم لاستی
عشق را خود خاک باشی آرزو است
ور نه عاشق بر سر جوزاستی
تا چو برف این هر دو عالم در گداز
ز آتش عشق جحیم آساستی
اژدهای عشق خوردی جمله را
گر عصا در پنجهٔ موساستی
لقمهای کردی دو عالم را چنانکْ
پیش جوع کلب نان یکتاستی
پیش شمسالدین تبریز آمدی
تا تجلیهاش مستوفاستی