سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی
این شعر به زیبایی و دلنشینی عشق و محبت اشاره دارد. شاعر از معشوق خود میخواهد که سخنان تلخ و ناگواری نگوید و در عوض، از کرم و بزرگیاش سر تسلیم فرود آورد. او به عشق و وابستگی عمیقش نسبت به معشوق اشاره میکند و میگوید هر چه از دل برآید، حتی اگر تلخ باشد، برایش محبوب و زیباست. شاعر همچنین به بلندی مقام معشوق اشاره میکند و میگوید که عشق واقعی به جسم و ظاهر نیست، بلکه به جان و روح مرتبط است. در نهایت، شاعر از تاثیر وجود معشوق بر زندگیاش میگوید و از او میخواهد که در آتش عشق زندهاش شعلهور شود. این شعر، احساسات عمیق و عارفانهای را نسبت به معشوق و عشق الهی بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی
هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است
گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی
نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است
شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی
سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم
دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی
هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است
تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی
ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی
کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی
آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری
کوهها را جهت ذره شدن میسایی
چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری
چه نهانی و عجب این که در این غوغایی
گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر
ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی
صورت عشق توی صورت ما سایه تو
یک دمم زشت کنی باز توام آرایی
مینماید که مگر دوش به خوابت دیدم
که من امروز ندارم به جهان گنجایی
ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست
همرهان پیش شدستند که را میپایی
هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند
شعله دم میزند این دم تو چه میفرمایی
شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد
تابش روز شود از وی نابینایی