هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی
حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی
این شعر بیانگر تسلط و قدرت شاعر بر معشوقش است. شاعر میگوید که هیچگونه حیلتی نتواند معشوق را از چنگ او رها کند و جان او در دست اوست. او به معشوق هشدار میدهد که اگر بخواهد فرار کند، بیفایده است و راهی برای گریز ندارد. شاعر همچنین به او یادآوری میکند که در دنیای واقعی هیچکس بدون دردسر نمیتواند از او بگریزد و هر تلاش برای جدایی تنها به زیان خود او تمام خواهد شد. این شعر به نوعی تمسخر نسبت به کسانی است که فکر میکنند میتوانند به سادگی از روابط خود خارج شوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی
حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی
جان شیرین تو در قبضه و در دست من است
تن بیجان چه کند گر تو ز تن بگریزی
گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت
پس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی
چون کدو بیخبری زین که گلویت بستم
بستم و میکشمت چون ز رسن بگریزی
بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنند
جغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی
چون گرفتار منی حیله میندیش آن به
که شوی مرده و در خلق حسن بگریزی
تو که قاف نهای گر چو که از جا بروی
تو زر صاف نهای گر ز شکن بگریزی
جان مردان همه از جان تو بیزار شوند
چون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی
تو چو نقشی نرهی از کف نقاش مکوش
وثنی چون ز کف کلک و شمن بگریزی
من تو را ماه گرفتم هله خورشید توی
در خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی
تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی
وز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی
نه خمش کن که مرا با تو هزاران کار است
خود سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی