سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
که گریزید ز خود در چمن بیخبری
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت یک معشوق اشاره میکند که مانند پری در چمن حاضر است و دل شاعر را به وجد میآورد. او در مورد حالتی از عشق و انتظار صحبت میکند و از معشوق میخواهد که به سوی او بیاید. شاعر به صفات بامزه و خاص معشوق اشاره میکند و بر این باور است که دیدن او برایش کفر است اگر از زیباییاش غافل شود. او همچنین به دل خود میگوید که نباید از دیگران بترسد و نمیتواند خود را کم ارزش بداند. در نهایت، شاعر به شمس تبریز اشاره میکند و از جذابیت او و تأثیرش بر روحش سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
که گریزید ز خود در چمن بیخبری
رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوش
که دهد خاک دژم را صفت جانوری
همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند
تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری
در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند
کفر باشد که از این سو و از آن سو نگری
گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شوی
پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری
بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان
که نشاید که خسان را به یکی خس بخری
حیله میکرد دلم تا ز غمش سر ببرد
گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری
شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست
رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری