ای دریغا در این خانه دمی بگشودی
مونس خویش بدیدی دل هر موجودی
در این شعر، شاعر احساس اندوه و حسرت خود را بیان میکند که در خانهای دلتنگی و جدایی وجود دارد. او به همنشینی با مونسهای خود اشاره دارد و به شادی دیدار یعقوب با پسرش اشاره میکند. شاعر به موضوعات عشق و وصال پرداخته و بر اهمیت لحظاتی که برای انسانها ارزشمند است تأکید میکند. او از دردهای درونی و غمهای زندگی سخن میگوید و به غنای وجود و شادی در زندگی اشاره میکند. در نهایت، شاعر به ویژگیهای خاص و شخصیت منحصر به فرد «شمس حق تبریزی» اشاره میکند و او را غیرقابل مقایسه با دیگران میداند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دریغا در این خانه دمی بگشودی
مونس خویش بدیدی دل هر موجودی
چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی
ساقی وصل شراب صمدی پیمودی
رو نمودی که منم شاهد تو باک مدار
از زیان هیچ میندیش چو دیدی سودی
هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببرد
هر کسی در چمن روح به کام آسودی
نیست روزی که سپاه شبش آرد غارت
نیست دینار و درم یا هوس معدودی
حاجتت نیست که یاد طرب کهنه کنی
کی بود در خضر خلد غم امرودی
صد هزاران گره جمع شده بر دل ما
از نصیب کرمش آب شدی بگشودی
صورت حشو خیالات ره ما بستند
تیغ خورشید رخش خفیه شده در خودی
طالب جمله وی است و لقبش مطلوبی
عابد جمله وی است و لقبش معبودی
خادم و مؤذن این مسجد تن جان شماست
ساجدی گشته نهان در صفت مسجودی
ای ایازت دل و جان شمس حق تبریزی
نیست در هر دو جهان چون تو شه محمودی