چند روز است که شطرنج عجب میبازی
دانه بوالعجب و دام عجب میسازی
شاعر در این شعر به بازی شطرنج و پیچیدگیهای آن اشاره میکند و از آن به عنوان نمادی از زندگی استفاده میکند. او به قدرت و تاثیری که عشق و دلبستگی دارد میپردازد و بیان میکند که دل سختی و انزوا منجر به از دست دادن چیزهای ارزشمند میشود. او همچنین به زیبایی و قدرت صداها و نغمهها اشاره میکند و میگوید که برخی صداها پیامهایی عمیق دارند. در نهایت، شاعر دعوت میکند که از افکار و دغدغههای درونی خود رها شویم تا بتوانیم از زیباییهای زندگی بهرهمند شویم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چند روز است که شطرنج عجب میبازی
دانه بوالعجب و دام عجب میسازی
کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی
کی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی
صفت حکم تو در خون شهیدان رقصد
مرگ موش است ولیکن بر گربه بازی
بدگمان باشد عاشق تو از اینها دوری
همه لطفی و ز سر لطف دگر آغازی
همچو نایم ز لبت میچشم و مینالم
کم زنم تا نکند کس طمع انبازی
نای اگر ناله کند لیک از او بوی لبت
برسد سوی دماغ و بکند غمازی
تو که می ناله کنی گر نه پی طراری است
از گزافه تو چنین خوش دم و خوش آوازی
نه هر آواز گواه است خبر میآرد
این خبر فهم کن ار همنفس آن رازی
ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو زیرا
نی تهی گشت از آن یافت ز وی دمسازی