چه جمال جان فزایی که میان جان مایی
تو به جان چه مینمایی تو چنین شکر چرایی
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد و حالتی عاشقانه و شگفتانگیز را به تصویر میکشد. شاعر از جمال معشوق به عنوان نوری که جان را فزونی میبخشد یاد میکند و به تاثیرات عشق او اشاره میکند. او بیان میکند که در حضور معشوق، غمها و اسارتها از بین میروند و همه چیز تحت تاثیر زیبایی و لطافت او قرار میگیرد. در نهایت، شاعر جذابیت معشوق را به مثابه دریایی از عشق و زیبایی معرفی میکند که میتواند هر چیزی را از بین ببرد و خود را در آن گم کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه جمال جان فزایی که میان جان مایی
تو به جان چه مینمایی تو چنین شکر چرایی
چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابی
تو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی
غم عشق تو پیاده شده قلعهها گشاده
به سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی
همه زنگ را شکسته شده دست جمله بسته
شه چین بس خجسته تو چنین شکر چرایی
تو چراغ طور سینا تو هزار بحر و مینا
بجز از تو جان مبینا تو چنین شکر چرایی
تو برسته از فزونی ز قیاسها برونی
به دو چشم مست خونی تو چنین شکر چرایی
به دلم چه آذر آمد چو خیال تو درآمد
دو جهان به هم برآمد تو چنین شکر چرایی
تو در آن دو رخ چه داری که فکندی از عیاری
دو هزار بیقراری تو چنین شکر چرایی
چو بدان لطیف خنده همه را بکرده بنده
ز دم تو مرده زنده تو چنین شکر چرایی
چو صفات حسن ایزد عرقت به بحر ریزد
دو هزار موج خیزد تو چنین شکر چرایی
چو دو زلف توست طوقم ز شراب توست شوقم
بنگر که در چه ذوقم تو چنین شکر چرایی
ز گلت سمن فنا شد همه مکر و فن فنا شد
من و صد چو من فنا شد تو چنین شکر چرایی