صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی
که چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی
این شعر به عشق و محبت عمیق شاعر به معشوقهاش میپردازد. شاعر معشوق را نور جان خود و منبع زندگی و انرژی میداند. او به صفات کریمانه معشوق اشاره کرده و او را منجی و پناهی برای همه خطاکاران میشناسد. در عین حال، شاعر احساساتی چون فراق و وصال را بیان کرده و از درد جدایی مینالد، در حالی که ارتباط با معشوق را منبع شادی و طرب میداند. در نهایت، او تأکید دارد که معشوق حتی در لحظات جنون و آشفتگی دل، میتواند آرامش و عقل را به او بازگرداند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی
که چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی
تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه تو
به کف آورند زاغان همه خلعت همایی
کرم تو عذرخواه همه مجرمان عالم
تو امان هر بلایی تو گشاد بندهایی
توی گوهری که محو است دو هزار بحر در تو
توی بحر بیکرانه ز صفات کبریایی
به وصال میبنالم که چه بیوفا قرینی
به فراق میبزارم که چه یار باوفایی
به گه وصال آن مه چه بود خدای داند
که گه فراق باری طرب است و جان فزایی
دل اگر جنون آرد خردش تویی که رفتی
رخ توست عذرخواهش به گهی که رخ گشایی