تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی
این شعر به عشق و زیبایی شخصی اشاره دارد که جذاب و دلرباست. شاعر در وصف این عشق میگوید که همه چیز به او وابسته است؛ او مانند شراب و دیگران مانند سبویی است که او را در بر دارد. ارتباطی عمیق بین دل و عشق وجود دارد و شاعر از قدرت عشق در بهبود و تسکین آلام سخن میگوید. زیبایی و رحمت او باعث خوشحالی و شادی جهان شده و به همه چیز جان دوباره میبخشد. به طور کلی، این شعر از تاثیر عشق بر زندگی و روح انسانها و از ارتباط عمیق میان عاشق و معشوق صحبت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی
تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی
نه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی
به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید
که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی
تو به گوش دل چه گفتی که به خندهاش شکفتی
به دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی
تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی
به خرد چه هوش دادی که کند بلندرایی
ز تو خاکها منقش دل خاکیان مشوش
ز تو ناخوشی شده خوش که خوشی و خوش فزایی
طرب از تو باطرب شد عجب از تو بوالعجب شد
کرم از تو نوش لب شد که کریم و پرعطایی
دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی
سخنی به درد گویی که همو کند دوایی
ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندان
ز تو خود هزار چندان که تو معدن وفایی