سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
سر خنب برگشای و برسان شراب ناری
این شعر دعوت به بیداری و نوشیدن شراب دارد. شاعر از ساقی میخواهد که او را به شراب ناری بنوشاند و از زنده شدن مردگان به وسیله شراب و خوشی حاصل از آن سخن میگوید. او به زیباییهای زندگی اشاره کرده و میخواهد که شادابی و سرخوشی را تجربه کند. در ادامه، شاعر به عمق تاثیر شراب بر روح و روان انسان اشاره کرده و آن را راهی برای درمان و آرامش میداند. همچنین، او به حرارت و عشق ناشی از شراب و بهشتی که به ارمغان میآورد، توجه کرده و از خوشی و شوق زندگی بهعنوان چاشنی این لحظات یاد میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
سر خنب برگشای و برسان شراب ناری
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد
خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری
قدح چو آفتابت چو به دور اندرآید
برهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری
ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت
که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری
بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی
چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری
که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه
تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری
همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق
که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری
همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان
همه رخت خود فروشان خوششان همیفشاری