دل بیقرار را گو که چو مستقر نداری
سوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری
این شعر به بررسی حالتی از دل بیقرار و نارضایتی شاعر از وضعیت خود میپردازد. شاعر به خود و دیگران توصیه میکند برای پیدا کردن آرامش و استقرار به سوی منبع اصلی خود بروند. او به توصیف وضعیتی میپردازد که در آن حتی در زمان صبح که همه زنده و شاداب هستند، او بیتاب و ناامید است. به نمادهای طبیعی مانند گل، باغ و خورشید اشاره شده که این بیاحساسی شاعر را مورد کنکاش قرار میدهند. همچنین، او بر این نکته تأکید دارد که وقتی انسان نتواند به حقیقت درونی خود دست یابد، از زندگی واقعی و شادابی دور میشود. شعر در نهایت به این نکته میپردازد که برای رسیدن به درک و آرامش، انسان باید به دنبال تغییرات اساسی در درون خود باشد و از عواملی که او را به سمت ناامیدی سوق میدهند دوری کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل بیقرار را گو که چو مستقر نداری
سوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری
به دم خوش سحرگه همه خلق زنده گردد
تو چگونه دلستانی که دم سحر نداری
تو چگونه گلستانی که گلی ز تو نروید
تو چگونه باغ و راغی که یکی شجر نداری
تو دلا چنان شدستی ز خرابی و ز مستی
سخن پدر نگویی هوس پسر نداری
به مثال آفتابی نروی مگر که تنها
به مثال ماه شب رو حشم و حشر نداری
تو در این سرا چو مرغی چو هوات آرزو شد
بپری ز راه روزن هله گیر در نداری
و اگر گرفته جانی که نه روزن است و نی در
چو عرق ز تن برون رو که جز این گذر نداری
تو چو جعد موی داری چه غم ار کله بیفتد
تو چو کوه پای داری چه غم ار کمر نداری
چو فرشتگان گردون به تو تشنهاند و عاشق
رسدت ز نازنینی که سر بشر نداری
نظرت ز چیست روشن اگر آن نظر ندیدی
رخ تو ز چیست تابان اگر آن گهر نداری
تو بگو مر آن ترش را ترشی ببر از این جا
ور از آن شراب خوردی ز چه رو بطر نداری
وگر از درونه مستی و به قاصدی ترش رو
بدر اندر آب و آتش که دگر خطر نداری
بدهد خدا به دریا خبری که رام او شو
بنهد خبر در آتش که در او اثر نداری