بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی
شاعر در این شعر به معشوق خود (صنما) میگوید که به خاطر نوشیدنی که به او داده است، به حالت مستی و شیدایی افتاده و حتی ممکن است نتواند در روز قیامت از این حالت خارج شود. او از معشوق درخواست میکند که شراب بدهد تا از این حالت جذاب و شیرین بیرون نیاید. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق و تاثیر آن بر عقل و احساسات خود اشاره میکند و میگوید که نوشیدنیای که او داده، عقلش را برده و او را در حالت شادی و شیدایی قرار داده است. نهایتاً، شاعر به زنده بودن روح و انرژی عشق در وجود معشوق اشاره میکند و به جدایی از او فکر نمیکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی
صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم
چو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی
شدهام خراب لیکن قدری وقوف دارم
که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی
صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است
بدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی
کرم تو است این هم که شراب برد عقلم
که اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی
قدحی به من بدادی که همیزنم دو دستک
که به یک قدح برستم ز هزار بیمرادی
به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی
که تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی