منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی
این متن شعری عارفانه و زیباست که به توصیف و ستایش ویژگیهای انسانی و روحانی پرداخته است. شاعر به هر فردی که در جستجوی روح و معنای حقیقی زندگی است توصیه میکند که خود را به قیمت پایین نفروشند و بر قدرت و ارزش واقعی خود آگاه باشند. او به قدرتهای تاریخی و معنوی بسیاری، مانند موسی، مسیح و علی، اشاره میکند و تأکید میکند که افراد دارای توانایی خاصی هستند که باید آنها را کشف کنند. شاعر به تفکری عمیق دعوت میکند، به گونهای که ذهن و روح را از قید و بندهای مادی آزاد سازند و به سوی واقعهای عالیتر و روشنتر حرکت کنند. وجود انسانها، با تمام زیباییها و عظمتهایشان، باید به خوبی درک و شناخته شود و از آزمونهای زندگی به شکلی مؤثر عبور کنند. در این فرآیند، حرارت و چالشها میتواند به رشد و شکوفایی آنها منجر شود و درواقع به نوعی مسیری برای شناخت بهتر از خود و دستیابی به کمال است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی
به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی
بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی
بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی
چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی
به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی
در خیبر است برکن که علی مرتضایی
بستان ز دیو خاتم که توی به جان سلیمان
بشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی
چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش
چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی
بسکل ز بیاصولان مشنو فریب غولان
که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی
تو به روح بیزوالی ز درونه باجمالی
تو از آن ذوالجلالی تو ز پرتو خدایی
تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی
سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی
تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغی
بدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی
چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان ندارد
که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی
تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین
اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی
تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا
تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی
چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید
چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی
مگریز ای برادر تو ز شعلههای آذر
ز برای امتحان را چه شود اگر درآیی
به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزد
که خلیل زادهای تو ز قدیم آشنایی
تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندی
تو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی
ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداری
ز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی
شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندی
بنواز نای دولت که عظیم خوش نوایی