هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
برسد وصال دولت بکند خدا خدایی
در این شعر، نویسنده از عشق و امید به وصال معشوق سخن میگوید و نوید میدهد که جدایی به پایان خواهد رسید. او به عاشقان بشارت میدهد که به زودی روزهای خوش و جشنهایی به آرزوهایشان خواهند رسید. شاعر از میهمانیهای الهی و کرم خداوند یاد میکند که دلها را شاد و غمها را برطرف میکند. او عاشقان را به وفا و هماهنگی با یکدیگر تشویق میکند و به سفر در آسمانها دعوت میکند. در نهایت، به مفهوم نور و آگاهی اشاره میکند و اهمیت بزرگمنشی را در مقابل تنگناها مطرح میسازد، تا نشان دهد که انسان باید از محدودیتها فراتر رود و به نور حقیقت دست یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
برسد وصال دولت بکند خدا خدایی
ز کرم مزید آید دو هزار عید آید
دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
شکر وفا بکاری سر روح را بخاری
ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی
کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند
غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی
هله عاشقان صادق مروید جز موافق
که سعادتی است سابق ز درون باوفایی
به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی
چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی
تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن
تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی
بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادی
که بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی
نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق
نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی
بنگر به نور دیده که زند بر آسمانها
به کسی که نور دادش بنمای آشنایی
خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری
تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی