به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
که ندا کند شرابش که کجاست تلخکامی
در این شعر، شاعر به شادی و لذت حاصل از عشق و شراب اشاره میکند. او به زیباییهای زندگی بدون عشق و خوشی شیدایی مینگرد و از خوشحالی دلهایی که در آن عشق وجود دارد، سخن میگوید. شاعر میگوید که حالتی از مستی و خوشی در میان مردم حاکم است و همه در جستجوی خوشبختیاند. او سوالی از عشق و اثرات آن بر روی دل و جان خود دارد و به دنبال دلیل شادی و خوشبختی در زندگی میگردد. در نهایت، این شعر دعوتی به خوشگذرانی و عشق ورزیدن است، تا از تلخیهای زندگی فاصله بگیریم و از زیباییهای آن لذت ببریم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
که ندا کند شرابش که کجاست تلخکامی
چه بود حیات بیاو هوسی و چارمیخی
چه بود به پیش او جان دغلی کمین غلامی
قدحی دو چون بخوردی خوش و شیرگیر گردی
به دماغ تو فرستد شه و شیر ما پیامی
خنک آن دلی که در وی بنهاد بخت تختی
خنک آن سری که در وی می ما نهاد کامی
ز سلام پادشاهان به خدا ملول گردد
چو شنید نیکبختی ز تو سرسری سلامی
به میان دلق مستی به قمارخانه جان
بر خلق نام او بد سوی عرش نیک نامی
خنک آن دمی که مالد کف شاه پر و بالش
که سپیدباز مایی به چنین گزیده دامی
ز شراب خوش بخورش نه شکوفه و نه شورش
نه به دوستان نیازی نه ز دشمن انتقامی
همه خلق در کشاکش تو خراب و مست و دلخوش
همه را نظاره میکن هله از کنار بامی
ز تو یک سؤال دارم بکنم دگر نگویم
ز چه گشت زر پخته دل و جان ما ز خامی