ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامی
نفسی در دل تنگی نفسی بر سر بامی
این شعر به توصیف عشق و زیبایی میپردازد. شاعر از احساسات عمیق و خلوتهایی که در دل دارد سخن میگوید. او به زیبایی وجود معشوق اشاره میکند و آن را با نور و زیبایی خورشید و ماه مقایسه میکند. از شور و شوق عاشقانه سخن به میان میآورد و به عشق به عنوان نیرویی خاص و متمایز اشاره میکند که فراتر از هر چیز دیگری است. همچنین، شاعر نسبت به عدم و غفلت انسان از زیباییهای واقعی زندگی انتقاد میکند و به عمق معنوی و احساسات درونی دعوت میکند. در نهایت، او بر این باور است که عشق و جمال معشوق میتواند به زندگی زیبایی و لذت ببخشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامی
نفسی در دل تنگی نفسی بر سر بامی
هله ای جان و جهانم مدد نور نهانم
ستن چرخ و زمینی هوس خاصی و عامی
عجب از خلوتیانی عجب از مجلس جانی
عجب از ارمن و رومی عجب از خطه شامی
عجب آن چیست مشعشع رخت از نور مبرقع
که مه و مهر به پیشش کند از عشق غلامی
به گلستان جمالت چو رسد دیده عاشق
به سوی باغ چه آید مگر از غفلت و خامی
سیدی انت من این صاد حسناک ندامی
نظر الحق تعالی لک فی البهجه حامی
قمر سار الینا حبه فرض علینا
سطع العشق لدینا طرد العشق منامی
شجر طاب جناه شجر الخلد فداه
وجد القلب مناه و کلوا منه کرامی
سر خنبی که ببستی به کرم بازگشایی
خرد هر دو جهان را بربایی به تمامی
بشنیدیم که دیکی ز پی خلق بپختی
که از او یابد اباها همگی ذوق طعامی
ز عدم هر چه برآید چو مصفا نظر آید
به دو صد دام درآید چو تواش دانه دامی
ز رخ یوسف خوبان همه زندان چو گلستان
چو چنین باشد زندان تو چرا در غم وامی
هله خاموش مپرسش که کسی قرص قمر را
بنپرسد که چه نامی و کیی وز چه مقامی