چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
چو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی
شاعر در این شعر به موضوع عشق و جدایی میپردازد. او به معشوق خود اشاره میکند که وقتی به شهر او رسید، او از او فاصله گرفت و اگرچه در جدایی نیز او را ترک میکند، زیبایی و لطف معشوق باعث آرامش جان او میشود. شاعر با بیان اینکه معشوق میتواند با محبت یا خشم برخورد کند، به قدرت و تأثیر او بر دیگران اشاره میکند. در ادامه، شاعر از تأثیر معشوق بر روح و جان انسانها سخن میگوید و اینکه او میتواند سختیها را برطرف کرده و شکوفایی ایجاد کند. در آخر، شاعر به امید و اعتماد به خداوند اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که خداوند همواره راه حلها را فراهم میآورد و در مشکلات کلید گشایش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
چو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی
تو اگر لطف گزینی و اگر بر سر کینی
همه آسایش جانی همه آرایش عیدی
سبب غیرت توست آنک نهانی و اگر نی
همه خورشید عیانی که ز هر ذره پدیدی
تو اگر گوشه بگیری تو جگرگوشه و میری
و اگر پرده دری تو همه را پرده دریدی
دل کفر از تو مشوش سر ایمان به مِی ات خوش
همه را هوش ربودی همه را گوش کشیدی
همه گلها گرو دی همه سرها گرو می
تو هم این را و هم آن را ز کف مرگ خریدی
چو وفا نبود در گل چو رهی نیست سوی کل
همه بر توست توکل که عمادی و عمیدی
اگر از چهره یوسف نفری کف ببریدند
تو دو صد یوسف جان را ز دل و عقل بریدی
ز پلیدی و ز خونی تو کنی صورت شخصی
که گریزد به دو فرسنگ وی از بوی پلیدی
کنیش طعمه خاکی که شود سبزه پاکی
برهد او ز نجاست چو در او روح دمیدی
هله ای دل به سما رو به چراگاه خدا رو
به چراگاه ستوران چو یکی چند چریدی
تو همه طمع بر آن نه که در او نیست امیدت
که ز نومیدی اول تو بدین سوی رسیدی
تو خمش کن که خداوند سخن بخش بگوید
که همو ساخت در قفل و همو کرد کلیدی