مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
در این شعر، شاعر به معشوقش میگوید که نباید بیاید و برود، و اگر بیاید، باید دیر نکند. او از مخاطبش میخواهد که با نور و آگاهی بیاید و به او کمک کند. شاعر به شدت عاشق است و در عین حال نگران است که احساساتش به تمسخر گرفته شوند. او به خداوند سوگند میخورد که از عشق خود دست نخواهد کشید و خواهان نور و درمانی برای دل ویران خود است. اگرچه اطرافیان ممکن است در واکنش به عشق او بخندند یا بگریند، اما عشق او همواره پابرجاست. شاعر از معشوق میخواهد که تظاهر و نیرنگ را رها کند و با لب شیرینش سختیهای دنیا را تسکین دهد. در نهایت، او عشق را یک حقیقت الهی میداند که فراتر از زمان و مکان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم
پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی
اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد
تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی
به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم
بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی
بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی
بکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی
دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید
بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی
هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند
ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی
اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی
و اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی
به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه
نبود عشق فسانه که سمایی است سمایی
چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شد
چو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی
سحرالعین چه باشد که جهان خشک نماید
بر عام و بر عارف چو گلستان رضایی
هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن
نفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی
هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید
بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی