این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی
یادآوردی جهان را ز آنک در سر داشتی
این شعر دربارهی عظمت و عشق الهی است که در دل انسانها تأثیر میگذارد. شاعر به معشوق خود، که نماد جلال و نور است، اشاره میکند و عنوان میکند که این عشق چگونه توانسته است جانها را زنده کند و نوری از جلال خود به آنان بدهد. او از کارهای شگرف معشوق، مانند آفرینش زیباییها و تأثیرگذاری بر انسانها، سخن میگوید و بیان میکند که چگونه عشق به او میتواند دلی را به آفتاب و زندگی پر از خوشبوئی تبدیل کند. شاعر در نهایت با اشتیاق شدید به عشق و جلال معشوق اشاره دارد و به شمس تبریزی به عنوان نمونهای از عشق الهی و قدرت آن اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی
یادآوردی جهان را ز آنک در سر داشتی
زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختی
ز آنک قصد مؤمن و ترسا و کافر داشتی
جان همیتابید از نور جلالت موج موج
ز آنک تو در بحر جان دریا و گوهر داشتی
پیش حیرتگاه عشقت جمله شیران در طلب
بس که لرزیدند و افتادند و تو برداشتی
هم تو جان را گاه مسکین و اسیر انداختی
هم تواش سلطان و شاهنشاه و سنجر داشتی
صد هزاران را میان آب دریا سوختی
صد هزاران را میان آتشی تر داشتی
در یکی جسم طلسم آدمی اندر نهان
ای بسی خورشید و ماه و چرخ و اختر داشتی
در چنین جسم چو تابوتی میان خون و خاک
این شهید روح را هر لحظه خوشتر داشتی
آفتابا پیش تو هر ذرهای کو شکر کرد
مر دهان شکر او را پر ز شکر داشتی
از نمکهای حیاتت این وجود مرده را
تازه و خوش بو چو ورد و مشک و عنبر داشتی
شمس تبریزی ز عشقت من همه زر میزنم
ز آنک تو بالا و پست عشق پرزر داشتی