سر نهاده بر قدمهای بت چین نیستی
ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی
در این شعر، شاعر به معشوقی مینگرد که تغییر کرده و دیگر آن حالت قبلی را ندارد. او از معشوق میپرسد که چرا اینگونه شده و به او میگوید که هرچقدر نیز زینتها و زیباییها داشته باشد، همچنان در عمق وجودش ناپاک و فاقد ارزشهای واقعی است. شاعر با اشاره به زیباییهای ظاهری، به باطن ناپاک اشاره میکند و نشان میدهد که صرف داشتن ظاهر زیبا کافی نیست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سر نهاده بر قدمهای بت چین نیستی
ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی
راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی
چیز دیگر گشتهای تو رنگ پیشین نیستی
در رخ جان رنگ او دیدم بپرسیدم از او
سر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی
دوش آمد خواجهای بر در بگفتش عشق او
سیم و زر داری ولیکن مرد زرین نیستی