آتشینا آب حیوان از کجا آوردهای
دانم این باری که الحق جان فزا آوردهای
در این شعر، شاعر به زیبایی و شگفتی آتشینا (شمس تبریزی) اشاره میکند و از او میپرسد که این نور و استقامت را از کجا آورده است. او میگوید که مشرق و مغرب مانند ابر از یکدیگر میسوزند و شمس همچون خورشیدی از نور خدا آمده است. شاعر تأکید میکند که کسی نباید از خیرهگان (یعنی افرادی که در جستجوی حقیقت هستند) بپرسد که چگونه به این مرحله رسیدهاند، چرا که او شعلههای کبریایی (عظمت و جلال) را به آنان هدیه داده است. همچنین اشاره میکند که احمق است کسی که بعد از دیدن چنین دریای جوشان از بقا، جان خود را از دست بدهد. او به تأثیر قضا و قدر بر عاشقان اشاره کرده و میگوید که عاشقان از آنها هیچ هراسی ندارند. شاعر در نهایت به شمس تبریزی میگوید که با وجود جفاهایش، در دل خود وفاهایی را پیدا کرده و او را میستاید. این شعر به نوعی بیانگر عشق و شگفتی از وجودی است که توانسته روح و جان دیگری را زنده کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آتشینا آب حیوان از کجا آوردهای
دانم این باری که الحق جان فزا آوردهای
مشرق و مغرب بدرد همچو ابر از یک دگر
چون چنین خورشید از نور خدا آوردهای
خیره گان روی خود را از ره و منزل مپرس
چون بر ایشان شعلههای کبریا آوردهای
احمقی باشد اگر جانی بمیرد بعد از این
چون چنین دریای جوشان از بقا آوردهای
از قضا و از قدر مر عاشقان را خوف نیست
چون قدر را مست گشته با قضا آوردهای
مینگنجد جان ما در پوست از شادی تو
کاین جمال جان فزا از بهر ما آوردهای
شمس تبریزی جفا کردی و دانم این قدر
کز میان هر جفایی صد وفا آوردهای