در جهان گر بازجویی نیست بیسودا سری
لیک این سودا غریب آمد به عالم نادری
این متن شعری است از مولانا که به مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی میپردازد. شاعر به بازجویی از وجود و سوداهای بشری اشاره میکند و میگوید که این سوداها در نهایت حسرت به همراه دارند. او نماد باغ را به دنیای مادی تشبیه میکند که هیچ ثمری در آن نیست و به عمق باطنی کمک میکند تا به چهرهٔ حقیقی و درونی اشیا پی ببرد. همچنین به داستان موسی و اژدها اشاره میکند و نشان میدهد که در برابر چالشها باید قوی بود. در نهایت، از گداز و حرارت آفتاب حشر صحبت میکند و بیان میکند که همهٔ موجودات باید از این گداز آگاه شوند تا نیک و بد خود را بشناسند، و عقل جزوی را مورد انتقاد قرار میدهد. در پایان، شمس تبریزی به عنوان نماد علم و آگاهی معرفی میشود که میتواند به انسان نابغه کمک کند تا پس از گداز و دگرگونی به رشد برسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در جهان گر بازجویی نیست بیسودا سری
لیک این سودا غریب آمد به عالم نادری
جمله سوداها بر این فن عاقبت حسرت خورند
ز آنک صد پر دارد این و نیست آنها را پری
پیش باغش باغ عالم نقش گرمابهست و بس
نی در او میوه بقایی نی در او شاخ تری
آن ز سحری تر نماید چون بگیری شاخ او
میبرد شاخش تو را با خواجه قارون تا ثری
صورت او چون عصا و باطن او اژدها
چون نهای موسی مرو بر اژدهای قاهری
کف موسی کو که تا گردد عصا آن اژدها
گردن آن اژدها را گیرد او چون لمتری
گر کشیده میشوی آن سو ز جذب اژدهاست
ز آنک او بس گرسنهست و تو مر او را چون خوری
جذب او چون آتشی آمد درافکن خود در آب
دفع هر ضدی به ضدی دفع ناری کوثری
چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر
تا به هر دم دورتر باشی ز مرو و از هری
تو مری باشی و چاکر اندر این حضرت به است
ای افندی هین مگو این را مری و آن را مری
ور فسردی در تکبر آفتابی را بجو
در گداز هر فسرده شمس باشد ماهری
آفتاب حشر را ماند گدازد هر جماد
از زمین و آسمان و کوه و سنگ و گوهری
تا بداند اهل محشر کاین همه یخ بوده است
عقل جزوی ننگ مانده بر سر یخ چون خری
ای خر لرزان شده بر روی یخ در زیر بار
پوز بردارد به بالا خر که یا رب آخری
شمس تبریزی چو عقل جزو را یاری دهد
بال و پر یابد خر او برپرد چون جعفری