ای آنک تو خواب ما ببستی
رفتی و به گوشهای نشستی
این شعر دربارهی احساس عاشقانه و وابستگی به محبوب است. شاعر به محبوب خود میگوید که او خوابش را به هم زده و در حالی که او رفته، دل او را در دام عشق خود گرفتار کرده است. شاعر به تضاد میان کفر و ایمان اشاره میکند و میگوید که حتی اگر غم به سراغش بیاید، با وجود محبوبش، خوشبختی را احساس میکند. او محبوب را به عنوان ساقی عاشقان میستاید و زندگی خود را در مستی و عشق به او میبیند. در نهایت، شاعر اظهار میکند که هیچ چیزی جز محبوب برایش اهمیت ندارد و تمام اوهام و تصوراتش حول محور محبوب میچرخد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای آنک تو خواب ما ببستی
رفتی و به گوشهای نشستی
ما را همه بند دام کردی
ما بند شدیم و تو بجستی
جز دام تو نیست کفر و ایمان
یا رب که چه بس درازدستی
گر خواب و قرار رفت غم نیست
دولت بر ماست چون تو هستی
چون ساقی عاشقان تو باشی
پس باقی عمر ما و مستی
ای صورت جان و جان صورت
بازار بتان همه شکستی
ما را چو خیال تو بود بت
پس واجب گشت بت پرستی
عقل دومی و نفس اول
ای آمده بهر ما به پستی
این وهم من است شرح تو نیست
تو خود هستی چنانک هستی