رخها بنگر تو زعفرانی
کز درد همیدهد نشانی
در این شعر، شاعر به درد و رنج ناشی از فراق و جدایی اشاره میکند. او به تصاویری از شهری بیمار و در حال نابودی میپردازد که در آن غم و اندوه حاکم است. شاعر نگران است که آتش این فراق و غم، عواقب وخیمی داشته باشد و مانند دوزخی ظاهر شود. او از خداوند میخواهد که مردم را از این درد و جدایی نجات دهد. در نهایت، شاعر خود را در وضعیت ناتوانی میبیند و از خدا خواستار توضیحات بیشتری است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رخها بنگر تو زعفرانی
کز درد همیدهد نشانی
شهری بنگر ز درد رنجور
چون باغ به موسم خزانی
این درد ز غصه فراق است
از هیبت حکم آسمانی
بیم است فلک سیاه گردد
از آتش و ناله نهانی
دوزخ بنگر که سر برآورد
ناگه ز میان شادمانی
برخاست غریو جان ز هر سو
هان ای کس بیکسان تو دانی
فرمود که این فراق فانی است
افغان ز فراق جاودانی
یا رب چه شود اگر تو ما را
از هر دو فراق وارهانی
این گفته و بسته شد دهانم
باقی تو بگو اگر توانی