ساقی انصاف خوش لقایی
از جا رفتم تو از کجایی
در این غزل، شاعر با نغمهایی عاشقانه و رازگون به ساقی خطاب میکند. او از حالت محبت و اشتیاقش به معشوق میگوید و در عین حال، از ترس و ناامیدیاش نیز سخن میگوید. شاعر به دنبال درک عمیقتری از عشق و معشوق است و نشان میدهد که عشق او را به سمت نور و روشنایی میبرد. همزمان، او در مواجهه با کنشها و احساسات گاه متناقض خود، از سکوت و بیعملی در عشق مینالد و به نوعی به چالشهای درونیاش اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ساقی انصاف خوش لقایی
از جا رفتم تو از کجایی
گر بنده بگویمت روا نیست
ترسم که بگویمت خدایی
خاموش نمیهلی که باشم
راه گفتن نمیگشایی
میافشاری مرا چو انگور
معشوق نهای مرا بلایی
گر چشم ببندم از تو کفر است
زیرا که تو نور میفزایی
ور بگشایم بگویی منگر
در ما تو بدیده هوایی