با دل گفتم چرا چنینی
تا چند به عشق همنشینی
در این شعر، شاعر به گفتوگوی دل با خود میپردازد و از او میخواهد که در عشق شرکت کند تا لذت آن را بچشد. دل پاسخ میدهد که اگر حقیقت عشق و آب حیات را بدانی، نمیتوانی جز آتش عشق را انتخاب کنی. شاعر به لطافت و زیبایی عشق اشاره میکند و میگوید که هر انسانی که درک کافی از عشق را ندارد، خود را خسیس میداند. او همچنین از وجود شخص خاصی با ویژگیهای آسمانی یاد میکند و او را دعوت میکند که در جمع عشق بپیوندد. در پایان به زیبایی شمس تبریز اشاره میکند، که هم در ظاهر و هم در معنا دلنشین است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با دل گفتم چرا چنینی
تا چند به عشق همنشینی
دل گفت چرا تو هم نیایی
تا لذت عشق را ببینی
گر آب حیات را بدانی
جز آتش عشق کی گزینی
ای گشته چو باد از لطافت
پرباد شده چو ساتگینی
چون آب تو جان نقشهایی
چون آینه حسن را امینی
هر جان خسیس کان ندارد
میپندارد که تو همینی
ای آنک تو جان آسمانی
هر چند به صورت از زمینی
ای خرد شکسته همچو سرمه
تو سرمه دیده یقینی
ای لعل تو از کدام کانی
در حلقه درآ که خوش نگینی
ای از تو خجل هزار رحمت
آن دم که چو تیغ پر ز کینی
شمس تبریز صورتت خوش
و اندر معنی چه خوش معینی