مست می عشق را حیا نی
وین باده عشق را بها نی
این شعر احساسی و عمیق درباره عشق و حالتی مستی است که از آن ناشی میشود. شاعر ابتدا به زیبایی و بینیازی عشق اشاره میکند و آن را بالاتر از عقل و ماجراهای دنیوی میداند. او با پرهیز از پنهانکاری و انتظارات، به جنبههای معنوی و روحانی عشق اشاره میکند. در ادامه، شاعر به قدرت و جذبه عشق میپردازد و آن را در مقام مقایسه با کبر الهی قرار میدهد. او همچنین به نقش خداوند و وجود معشوق در زندگی اشاره میکند و با حس تسلیم در برابر این احساسات، عشق را قدرتی برجسته و بینظیر میداند. در نهایت، شاعر با اشاره به شمس دین تبریز، به جلوهگری و تأثیر عشق در جهان اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مست می عشق را حیا نی
وین باده عشق را بها نی
آن عشق چو بزم و باده جان را
می نوشد و ممکن صلا نی
با عقل بگفت ماجراها
جان گفت که وقت ماجرا نی
از روح بجستم آن صفا گفت
آن هست صفا ولی ز ما نی
گفتم که مکن نهان از این مس
ای کفو تو زر و کیمیا نی
کاین برق حدیث تو از آن است
جز جان افزا و دلربا نی
گفتا غلطی که آن نیم من
ما بوالحسنیم و بوالعلا نی
گفتم که به حق نرگسانت
دفعم بمده به شیوهها نی
کاین غمزه مست خونی تو
کشتهست هزار و خونبها نی
بالله که توی که بیتوی تو
ای کبر تو غیر کبریا نی
گر ز آنک توی و گر نهای تو
از تو گذری دو دیده را نی
گر فرمایی که نیست هست است
کو زهره که گویمت چرا نی
مغناطیسی و جان چو آهن
میآید مست و دست و پا نی
چون گرم شوم ز جام اول
غیر تسلیم در قضا نی
چون شد به سرم میم سراسر
می را تسلیم یا رضا نی
از بهر نسیم زلف جعدت
یکتا زلفی که جز دو تا نی
ای باد صبا به انتظارت
از بهر صبا و خود صبا نی
پس ما چه زنیم ای قلندر
اندر گره و گره گشا نی
گر ز آنک نه هر دمی خداوند
کو جز سر و خاصه خدا نی
مخدومی شمس دین تبریز
چون خورشیدش در این سما نی