ای جان و جهان چه میگریزی
وی فخر شهان چه میگریزی
شاعر در این شعر به خدای محبوب خطاب میکند و از او میپرسد که چرا از او دوری میکند و میگریزد. او به زیباییهای درونی و گنجینههای فراوان خدا اشاره میکند و از خدا میخواهد که به انسانها نزدیکتر شود و از پنهان شدن خود دست بردارد. شاعر به این نکته تأکید میکند که دنیا پر از خطرات و مشکلات است و اگر خداوند در میان ما نباشد، انسانها در معرض آسیب و زیان هستند. همچنین او از خاموشی و سکوت زبان نیز سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که دوری از خداوند، به ضرر انسان خواهد بود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای جان و جهان چه میگریزی
وی فخر شهان چه میگریزی
ما را به چه کار میفرستی
پنهان پنهان چه میگریزی
چون تیر روی و بازآیی
این دم ز کمان چه میگریزی
باری تو هزار گنج داری
زین نیم زیان چه میگریزی
ای که شکرت کران ندارد
بنشین به میان چه میگریزی
چون محرم هر شکر دهان است
از پیش دهان چه میگریزی
ایمن ز امان توست عالم
ای امن امان چه میگریزی
عالم همه گرگ مردخوار است
ای دل ز شبان چه میگریزی
خامش که زبان همه زیان است
تو سوی زیان چه میگریزی