ای آنک تو خواب ما ببستی
رفتی و به گوشهای نشستی
این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر به معشوقی میپردازد که او را ترک کرده و در گوشهای نشسته است. او به یاد میآورد که معشوق چقدر به دلها زندگی میبخشد و از درد جدایی شکایت میکند. شاعر بر این نکته تأکید دارد که عشق به معشوق باعث رهایی از بندهای ظاهری و دنیوی میشود و او را به حالتی فراتر از دنیا میبرد. در نهایت، شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و از دریغ و حسرت ناشی از بینصیب بودن از جمال او سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای آنک تو خواب ما ببستی
رفتی و به گوشهای نشستی
ای زنده کننده هر دلی را
آخر به جفا دلم شکستی
ای دل چو به دام او فتادی
از بند هزار دام رستی
رستی ز خمار هر دو عالم
تا حشر ز دام دوست مستی
با پر بلی بلند میپر
چون محرم گلشن الستی
رو بر سر خم آسمان صاف
تا درد بدی بدی به پستی
دولت همه سوی نیستی بود
میجوید ابلهش ز هستی
گیرم که جمال دوست دیدی
از چشم ویش ندیده استی
ای یوسف عشق رو نمودی
دست دو هزار مست خستی
خامش که ز بحر بینصیبی
تا بسته نقشهای شستی