بشنیده بدم که جان جانی
آنی و هزار همچنانی
این شعر به عشق و زیبایی اشاره دارد. شاعر از وجود شخص خاصی صحبت میکند که جانش را به او اختصاص داده و او را برتر از تمامی موجودات میداند. او با ابراز شکرگزاری به خاطر وجود این فرد، به لطافت و روانی جان آن اشاره میکند. شاعر به صفات والای او نظر دارد و بیان میکند که حضور او جهان را پرمعنا میکند. همچنین، به نوعی ارتباط او با مفهوم جان و زندگی را بررسی میکند و نشان میدهد که وجود چنین موجودی میتواند در زندگی دیگران تأثیر عمیقی داشته باشد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که اگر چنین جانی در جهان باشد، این جهان ارزشمند و پایدار خواهد بود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بشنیده بدم که جان جانی
آنی و هزار همچنانی
از خلق نشان تو شنیدم
کفو تو نبود آن نشانی
الحمد شدم ز حمد گفتن
تا بوک بدان لبم بخوانی
جان دید کسی بدین لطیفی
کس دید روان بدین روانی
ای قوت قلوب همچو معنی
وی صورت تو به از معانی
ای گشته ز لامکان حقایق
از لذت کان تو مکانی
ای شاه و وزیر را سعادت
وی عالم پیر را جوانی
آن جان که از این جهان جهان بود
کردیش تو باز این جهانی
جانی چو تو باشد این جهان را
باقی بود این جهان فانی
جان چرب زبان توست اما
نبود به لسان تو لسانی