ای دیده ز نم زبون نگشتی
وی دل ز فراق خون نگشتی
این شعر دربارهٔ احساسات عمیق و شدید انسانی است که به خاطر فراق و دوری از عشق، دچار درد و رنج شده است. شاعر به تقلید از عواطف قلبی و عقلانی خود میپردازد و از عدم توانایی در ابراز احساسات و درک عمیقتر سخن میگوید. او به شکایت از دلش میپردازد که با وجود نالهها و دردها، نتوانسته است درک بهتری از عشق و دوستی پیدا کند. در نهایت، شاعر به نوعی توصیه میکند که انسانها باید بیشتر به درک و شناخت از خود و دیگران بپردازند و از تجربیات زندگی بیاموزند. به نوعی، این شعر یک فراخوان به بیداری روحی و خودشناسی در میان دشواریهای زندگی و عاشقانههاست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دیده ز نم زبون نگشتی
وی دل ز فراق خون نگشتی
وی عقل مگر تو سنگ جانی
چون مایه صد جنون نگشتی
این یک هنرت هزار ارزد
کز عشق به هر فسون نگشتی
لیک از تو شکایت است دل را
کز ناله چو ارغنون نگشتی
ز اندیشه دوست بو نبردی
ز اندیشه خود فزون نگشتی
زان گرم نگشتهای ز خورشید
کز خانه تن برون نگشتی
چون گردش آفتاب دیدی
ماننده ذره چون نگشتی
چون آب حیات خضر دیدی
چون صافی و آبگون نگشتی
مرغ زیرک به پای آویخت
شکر است که ذوفنون نگشتی
زان درس جماد علم آموخت
تو مردم یعلمون نگشتی
شمس تبریز جان جانها
ز اول بده ای کنون نگشتی