به کوی دل فرورفتم زمانی
همیجستم ز حال دل نشانی
شاعر در این بیتها از جستجوی حال دل و نشانههای آن سخن میگوید. او به حکمتهای مختلف مراجعه میکند تا به فهمی از دل برسد، اما درمییابد که دل همیشه در حال فریاد و دلتنگی است. شاعر از عقل خود جدا میشود و وارد دنیای دل میشود و میفهمد که دل در میان عارفان و معروفان همچون یک ترجمهکننده عمل میکند. او به این نتیجه میرسد که تنها خداوند میتواند دل را بشناسد و قدر آن را بداند، و جز از او، دل را نمیتوان از دیگران یافت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به کوی دل فرورفتم زمانی
همیجستم ز حال دل نشانی
که تا چون است احوال دل من
که از وی در فغان دیدم جهانی
ز گفتار حکیمان بازجستم
به هر وادی و شهری داستانی
همه از دست دل فریاد کردند
فتادم زین حدیث اندر گمانی
ز عقل خود سفر کردم سوی دل
ندیدم هیچ خالی زو مکانی
میان عارف و معروف این دل
همیگردد به سان ترجمانی
خداوندان دل دانند دل چیست
چه داند قدر دل هر بیروانی
ز درگاه خدا یابی دل و بس
نیابی از فلانی و فلانی
نیابی دل جز از جبار عالم
شهید هر نشان و بینشانی