بگفتم با دلم آخر قراری
ز آتشهای او آخر فراری
شاعر در این شعر از احساسات عمیق و عشق خود به معشوق سخن میگوید. او به پیچیدگیهای رابطهاش با معشوق اشاره کرده و از احساس فرار از دردهای عشق و شوق دیدار او میگوید. شاعر از تصویرهای طبیعی مانند دریا و لالهها برای بیان وضعیت روحی خود استفاده میکند و به نوعی از عواطف عاشقانه و تب و تاب عشق خود پرده برمیدارد. عشقش را به عنوان آتش و شور و شوقی توصیف میکند که او را درگیر کرده است و معشوق را به عنوان منبع این اشتیاق و انرژی معرفی میکند. در نهایت، نورانی و زندگیبخش بودن معشوق را تشبیه میکند به آفتابی که جان او را به حرکت درمیآورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بگفتم با دلم آخر قراری
ز آتشهای او آخر فراری
تو را میگویم و تو از سر طنز
اشارت میکنی خندان که آری
منم از دست تو بیدست و پایی
تو در کوی مهی شکرعذاری
دلم گفتا ندیدی آنچ دیدم
تو پنداری ز اکنون است کاری
منم جزوی و از خود کل کل است
وی است دریای آتش من شراری
ورا دیدم چو بحری موج میزد
و جان من ز بحر او بخاری
ز تبریز آفتابی رو نمودم
بشد رقاص جانم ذره واری
خداوند شمس دین چون یک نظر تافت
بجوشید آب خوش از جان ناری
ز هر قطره یکی جانی همیرست
همیپرید اندر لاله زاری