چنان گشتم ز مستی و خرابی
که خاکی را نمیدانم ز آبی
در این شعر، شاعر از حالت مستی و عدم توانایی در تفریق بین چیزها صحبت میکند و به نوعی از بیخبری و گیجی خود ابراز نگرانی میکند. او به دنبال هشیاری و حقیقت است و از کسی دعوت میکند که او را در این بزم آگاه کند. همچنین، شاعر به زیبایی و جذابیتهای دنیا اشاره میکند و میگوید که در این دنیای پر از زیباییها، انسانها گاهی در پنهاناند و واقعیتها در پس نقابها پنهان شدهاند. او از دیگران میخواهد که با شادی و نشاط به زندگی نگاه کنند و از قضاوتهای سخت بپرهیزند. در نهایت، شاعر تأکید دارد که در جستجوی حقیقت باید با دل و جان به زندگی نگریست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چنان گشتم ز مستی و خرابی
که خاکی را نمیدانم ز آبی
در این خانه نمییابم کسی را
تو هشیاری بیا باشد بیابی
همین دانم که مجلس از تو برپاست
نمیدانم شرابی یا کبابی
به باطن جان جان جان جانی
به ظاهر آفتاب آفتابی
از آن رو خوش فسونی که مسیحی
از آن رو دیوسوزی که شهابی
مرا خوش خوی کن زیرا شرابی
مرا خوش بوی کن زیرا گلابی
صبایی که بخندانی چمن را
اگر چه تشنگان را تو عذابی
بیا مستان بیحد بین به بازار
اگر تو محتسب در احتسابی
چو نان خواهان گهی اندر سؤالی
چو رنجوران گهی اندر جوابی
مثال برق کوته خنده تو
از آن محبوس ظلمات سحابی
درآ در مجلس سلطان باقی
ببین گردان جفان کالجوابی
تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی
تو بس خوبی ولیکن در نقابی
به سوی شه پری باز سپیدی
وگر پری به گورستان غرابی
جوان بختا بزن دستی و میگو
شبابی یا شبابی یا شبابی
مگو با کس سخن ور سخت گیرد
بگو والله اعلم بالصواب