بیا جانا که امروز آن مایی
کجایی تو کجایی تو کجایی
این شعر دعوتی است به حضور معشوق و ابراز عشق و ارادت به او. شاعر از معشوق میخواهد که بیاید و خود را نشان دهد. او معشوق را به عنوان منبع نور و حیات توصیف میکند و به جاودانگی و بقای او اشاره میکند. در ادامه، شاعر از جذابیت و تأثیرات عمیق معشوق بر روی خود سخن میگوید و همچنین از عشق و شیداییاش که باعث تغییر و تحول در جهان میشود، یاد میکند. در پایان، از معشوق میخواهد که خود را به عنوان خداوند بشناسد و به او قداست ببخشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیا جانا که امروز آن مایی
کجایی تو کجایی تو کجایی
به فر سایهات چون آفتابیم
همایی تو همایی تو همایی
جهان فانی نماند ز آنک او را
بقایی تو بقایی تو بقایی
چه چنگ اندر تو زد عالم که او را
نوایی تو نوایی تو نوایی
چو عاشق بیکله گردد تو او را
قبایی تو قبایی تو قبایی
خمش کردم ولی بهر خدا را
خدایی کن خدایی کن خدایی