برون کن سر که جان سرخوشانی
فروکن سر ز بام بینشانی
این شعر به توصیف عشق و احساسات عمیق انسانی میپردازد. شاعر عاشق را به سیل و معشوق را به دریا تشبیه میکند. او درباره زیبایی و مهربانی معشوق صحبت میکند و میگوید که وجود او آرامشبخش جانهاست. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و معنادار نشان میدهد که عشق و وصال چه تأثیری بر روح و جان انسان دارد و اینکه معشوق چگونه میتواند دلها را مجذوب خود کند. در پایان، اشاره به "تبریز" به عنوان منبع معانی عمیق و اسرار عشق دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برون کن سر که جان سرخوشانی
فروکن سر ز بام بینشانی
به هر دم رخت مشتاقان خود را
بدان سو کش که بس خوش میکشانی
که عاشق همچو سیل و تو چو بحری
که عاشق چون قراضهست و تو کانی
سقطهای چو شکر باز میگوی
که تو از لعلها در میفشانی
زهی آرامگاه جمله جانها
عجب افتاد حسن و مهربانی
ز خوبی روی مه را خیره کردی
به رحمت خود چنانتر از چنانی
به هر تیری هزار آهو بگیری
زهی شیری که بس سخته کمانی
به هر بحری که تازی همچو موسی
شکافد بحر تا در وی برانی
همه جان در شکر دارند از وصل
که هر یک گفت ما را نیست ثانی
به کوه طور تو بسیار موسی
ز غیرت گفته نی نی لن ترانی
ز شمس الدین بپرس اسرار لن را
که تبریز است دریای معانی