ز هر چیزی ملول است آن فضولی
ملولش کن خدایا از ملولی
در این شعر، شاعر به بررسی احساس ملول و بیحوصلگی میپردازد و از خداوند میخواهد که این حال را از او دور کند. او میگوید که فردی که ملول است باید با قاصد به جنگ برود و از این حال رهایی یابد. همچنین شاعر به تناقضهای وجود انسان و تفاوتهای او در حیات و دانش اشاره میکند. او بیان میکند که انسان کامل ممکن است در شرایط مختلف رفتارهای متفاوتی داشته باشد و این به مصلحت و اصول او مربوط میشود. شاعر از خواننده میخواهد که از خود فراتر رود و به محدودیتهای خود توجه نکند. در نهایت، او تأکید میکند که باید بر نفس خود کنترل داشته باشد و از افکار منفی دوری کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز هر چیزی ملول است آن فضولی
ملولش کن خدایا از ملولی
به قاصد تا بیاشوبد بجنگد
بدو گفتم ملولی هست گولی
بخورد آن بازی من خشمگین شد
مرا گفتا خمش دیوانه لولی
نگوید هیچ را بد مرد این راه
مبین بد هیچ را ور نی تو غولی
بگفتم عین انکار تو بر من
نه بد دیدن بود یا بیحصولی
مرا گفت او تناقضهای بینا
بود از مصلحت نه از بیاصولی
محالی گر بگوید مرد کامل
تو عین حال دانش ای حلولی
گهی درد که داند گه بدوزد
گهی شاهی کند گاهی رسولی
به تأویلات تو او درنگنجد
که تو هستی فصولی او اصولی
ز خود منگر در او از خود برون آ
که بر بیحد ندارد حد شمولی
خمش ای نفس تازی هم بگویم
دوباره لا تقولی لا تقولی