خداوندا زکات شهریاری
ز من مگذر شتاب ار مهر داری
این شعر در مورد عشق و جدایی است و شاعر از خداوند درخواست میکند که زکات شهریاری را از او نگیرد. او به شدت تحت تأثیر عشق قرار دارد و از درد جدایی رنج میبرد. شاعر از صفتهای پرشور و عاشقانه عشق سخن گفته و به یادگاری از عهدی که با معشوق داشته است، احساس میکند که آن عهد شکسته شده است. در نهایت، او آرزو میکند که عشق او باقی بماند و برای عاشقان نعمت باشد. شعر ترکیبی از احساسات عمیق، درد جدایی و درخواست رحمت است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خداوندا زکات شهریاری
ز من مگذر شتاب ار مهر داری
هلا آهستهتر ای برق سوزان
که شد چشمم ز تو ابر بهاری
نمیتاند نظر کاندر رکابت
رسد در گرد مرکب از نزاری
عنان درکش پیاده پروری کن
که خورشیدی و عالم بیتو تاری
جدایی نیست این تلخی نزع است
گلوی ما به هجران میفشاری
چو سایه میدود جان در پی تو
گذشت از سایه جان در بیقراری
به روی او دلا بس باده خوردی
بدین تلخی از آن رو در خماری
چه باشد ای جمالت ساقی جان
خماری را به رحمت سر بخاری
نه دست من گرفتی عهد کردی
که ما را تا قیامت دست یاری
ز دست عهد تو از دست رفتم
به جان تو که دست از من نداری
کی یارد با تو دیگر عهد کردن
که تو سنگین دلی بیزینهاری
تو خیره کشتری یا چشم مستت
که بر خسته دلانش میگماری
حدیث چشم تو گفتم دلم رفت
به دریای فنا و جان سپاری
دل من رفت عشقت را بقا باد
در اقبال و مراد و کامکاری
بزی ای عشق بهر عاشقان را
ابد تا کارشان را میگذاری