چو عشق آمد که جان با من سپاری
چرا زوتر نگویی کآری آری
این شعر به بیان عمیق احساسات عاشقانه و جاذبههای عشق میپردازد. شاعر در ابتدا از عشق میخواهد که جانش را به او بسپارد و از او درخواست میکند که هرچه زودتر جواب مثبت بدهد. او به آتش عشق و زیباییهای آن اشاره میکند و بیان میکند که جمال عشق چقدر سوزاننده است. شاعر در ادامه به توصیف زیبایی و جاذبههای معشوق میپردازد و میگوید که جانش در حال تماشای زیبایی اوست. او به تشبیه معشوق به ماه و مریخ میپردازد و بیان میکند که عشق چقدر شعف و شور میآفریند. در نهایت شاعر خود را به آب تشبیه میکند که در دنیای عشق غرق شده و خاطرنشان میسازد که این عشق او را از هر گونه محدودیت و شمارشهای دنیوی آزاد کرده است. او نیز اشارهای به شمس الدین میکند و به این ترتیب عشقش را به او پیوند میزند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو عشق آمد که جان با من سپاری
چرا زوتر نگویی کآری آری
جهان سوزید ز آتشهای خوبان
جمال عشق و روی عشق باری
چو جان بیند جمال عشق گوید
شدم از دست و دست از من نداری
بدیدم عشق را چون برج نوری
درون برج نوری اه چه ناری
چو اشترمرغ جانها گرد آن برج
غذاشان آتشی بس خوشگواری
ز دور استاده جانم در تماشا
به پیش آمد مرا خوش شهسواری
یکی رویی چو ماهی ماه سوزی
یکی مریخ چشمی پرخماری
که جانها پیش روی او خیالی
جهان در پای اسب او غباری
همیرست از غبار نعل اسبش
بیابان در بیابان خوش عذاری
همیتازید عقلم اندک اندک
همیپرید از سر چون طیاری
همین دانم دگر از من مپرسید
که صد من نیست آن جا در شماری
من آن آبم که ریگ عشق خوردش
چه ریگی بلک بحر بیکناری
چو لاله کفتهای در شهر تبریز
شدم بر دست شمس الدین نگاری