اگر یار مرا از من برآری
من او گشتم بگو با او چه داری
این شعر درباره احساس عاشقانه و دلتنگی است. شاعر به یار خود میگوید اگر او از او جدا شود، چه احساسی خواهد داشت. او به وجود فاصله و مشکلات در رابطه اشاره میکند و از یار خود میخواهد که از یاد کسی که تفاوت فصول را نمیفهمد، پرهیز کند. شاعر همچنین به دوگانگی عشق و بیقراری اشاره میکند و تأکید دارد که واقعیات عشق را باید شناخت. در پایان، به شمس تبریزی اشاره میکند و خواهان همکاری و همراهی در این مسیر عاشقانه میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر یار مرا از من برآری
من او گشتم بگو با او چه داری
میان ما چو تو مویی نبینی
تو مانی در میان شرمساری
ببین عیب ار چه عاشق گشت رسوا
نباشد عار گر بحری است عاری
بیا ای دست اندر آب کرده
کلوخ خشک خواهی تا برآری
تو خواهی همچو ابر بازگونه
که باران از زمین بر چرخ باری
چو ناخن نیز نگذارد تو را عشق
روا باشد که آن سر را بخاری
قراری یابی آنگه بر لب عشق
چو ساکن گشتهای در بیقراری
مکن یاد کسی ای جان شیرین
که نشناسد خزان را از بهاری
نداند عطسه را زان لاغ دیگر
نداند شیر از روبه عیاری
بگفتم ای ونک غوطی بخوردم
در آن موج لطیف شهریاری
شدم از کار من از شمس تبریز
بیا در کار گر تو مرد کاری