شنودم من که چاکر را ستودی
کی باشم من تو لطف خود نمودی
این شعر بیانگر یک ارتباط عمیق عاطفی و معنوی با خداوند است. شاعر خود را در مقایسه با لطف و رحمت خداوند کوچک و ناچیز میبیند. او به زیبایی و ارزش وجودی خود اشاره میکند و میگوید که در عوض، خداوند او را به شکل خاصی ارزشمند کرده است. شاعر به طوفان فنا و رهایی از آن اشاره کرده و به اهمیت سوزندگی و پختگی در مسیر زندگی پرداخته است. او از زندگی و چالشهای آن نمیهراسد و به راهی بیپایان و بدون محدودیت اشاره میکند که در آن جا، ترس و تبعیض وجود ندارد. در نهایت، شاعر به بیمعنایی گریه فوقالعاده بر سرنوشتی که او را میخنداند، مینویسد و بر این نکته تأکید میکند که در زندگی، دوستی و زیباییهای خاصی وجود دارد که باید آنها را جستجو کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شنودم من که چاکر را ستودی
کی باشم من تو لطف خود نمودی
تو کان لعل و جان کهربایی
به رحمت برگ کاهی را ربودی
یکی آهن بدم بیقدر و قیمت
توام آیینه ای کردی زدودی
ز طوفان فناام واخریدی
که هم نوحی و هم کشتی جودی
دلا گر سوختی چون عود بوده
وگر خامی بسوز اکنون که عودی
به زیر سایه اقبال خفتم
برون پنج حس راهم گشودی
بدان ره بیپر و بیپا و بیسر
به شرق و غرب شاید شد به زودی
در آن ره نیست خار اختیاری
نه ترسایی است آن جا نه جهودی
برون از خطه چرخ کبودش
رهیده جان ز کوری و کبودی
چه میگریی بر خندندگان رو
چه میپایی همان جا رو که بودی
از این شهدی که صد گون نیش دارد
بجز دنبل ببین چیزی فزودی