خوشی آخر بگو ای یار چونی
از این ایام ناهموار چونی
شاعر در این شعر از یار خود میخواهد که از حالش بگوید و بگوید در این روزگار سخت چگونه است. او در حالی که در فکر و شور و غم روزها و شبهایش غرق شده، میخواهد بداند یارش در میان آشفتگیهای دنیا چگونه زندگی میکند. شاعر به تیرهروزی جنگ و غمهایش اشاره میکند و از درد و رنج خود میگوید. او خود را بیمار میداند و از یار میخواهد که حالش را بپرسد. در پایان، به یار میگوید که حقیقت وجود باید فراتر از سوالات بیپاسخ باشد و به شمسالدین تبریزی اشاره میکند تا بگوید که او همانند خورشید در دل اسرا، نهفته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خوشی آخر بگو ای یار چونی
از این ایام ناهموار چونی
به روز و شب مرا اندیشه توست
کز این روز و شب خون خوار چونی
از این آتش که در عالم فتادهست
ز دود لشکر تاتار چونی
در این دریا و تاریکی و صد موج
تو اندر کشتی پربار چونی
منم بیمار و تو ما را طبیبی
بپرس آخر که ای بیمار چونی
منت پرسم اگر تو مینپرسی
که ای شیرین شیرین کار چونی
وجودی بین که بیچون و چگونهست
دلا دیگر مگو بسیار چونی
بگو در گوش شمس الدین تبریز
که ای خورشید خوب اسرار چونی